ایلیا رپین
شش هفت سال پیش دوستی نقاش، لپ تاپش رو برای تنظیم و این حرفها بهم داد. خوب یادمه وقتی روشنش کردم و تصویر «قایق کشان رودخانه ی ولگا»ی ایلیا رپین رو دیدم ماتش شدم. رنج زاید الوصف اونا که چقدر خوب نقش بسته در چهره ی تک تک شان، بارها و بارها ذهنم رو مشغول کرده.
شما را به دیدن این اثر دعوت می کنم.

"قایق کشان" را با کیفیت بالا دریافت کنید.
یک دسته گل
پیکاسو را با سبک خاص نقاشی اش (مثل دون کیشوت و ...) می شناختم تا این که این نقش ساده و بسیار زیبا (و نیز طرح کبوتر صلح و ...) را از او دیدم:
زلف و دل
دلم میان دو زلفت نهان شد ای مه روی
ز بهر آن که ز چشمت همی بپرهیزد
نبینی آن که چو تو زلف را به شانه زنی
سر دو زلف تو در شانه می درآویزد؟!
دل من است که با شانه کارزار کند
در آن میان که از او باد، مشک می بیزد
همی بترسد کاو را برون برد ز میان
چو دید چشمت زو رستخیز برخیزد
از آن قبل همه شب مستمند تو بولیث
به های های همی خون ز دیدگان ریزد
وگر بخسبد یک چشم زخم وقت سحر
نسیم زلف تو آن خفته را برانگیزد
وگر ببیند غمازغمزه تو، دلم
هلاک جان بود ار جان از او بنگریزد
ابولیث طبری
هنر قصه گویی
روزی سه قصه گو به هم رسیدند و قصه گویی را آغاز کردند. هر یک از ایشان می اندیشید که می تواند بر دیگران سبقت گیرد. قصه گوی اول گفت: « قصه ای را که می گویم به چشم دیده ام: روزی به دشت رفته بودم. دو پرنده را دیدم که با هم می جنگیدند. این پرنده آن پرنده را بلعید و آن پرنده هم به نوبه خود این پرنده را بلعید بدین ترتیب هر دو پرنده بلعیده شدند.»
قصه گوی دوم گفت: «روزی به دشت زفته بودم، مردی را در جاده دیدم که کله ی خود را کنده بود و آن را در دهانش گذاشته بود و داشت می خورد.»
قصه گوی سوم گفت: «داشتم به شهری می رفتم زنی را دیدم که از شهر بیرون می آید و خانه و مزرعه اش و خلاصه همه چیزش را روی کله اش حمل می کرد . از آن زن پرسیدم به کجا می روی، و او به من گفت: چیزی شنیدهام که قبلا هیچ به گوشم نخورده بود. پرسیدم: چه شنیده ای؟! زن گفت: شنیده ام مردی کله خود را کنده بود و آن را در دهانش گذاشته بود و داشته می خورده، این بود که ترسیدم و از شهر فرار کردم. آن زن به راه خود رفت و من هم به راه خود رفتم.»
«از یک قصه آفریقایی»، نقل از کتاب (دستور زبان داستان، احمد اخوت، ص صفر)
به نظر شما کدام یک سبقت گرفت؟
نیمای روزگاران
چند وقتی است شب گرفته شده ام. شب گرفتگی هرچند عام است این ایام. آی می چسبد افیون، آی که هوس شنیدن قاصدک شجریان دارم، آی خوش می خواند هست شب را آی ...
هست شب یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است.
باد نوباوه ی ابر از بر کوه
سوی من تاخته است.
هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم از این روست نمی بیند اگر
گمشده ای راهش را.
با تنش گرم بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل خسته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب
هست شب آری شب.
دَع عَنكَ لَومي
دَع عَنكَ لَومي فَإِنَّ اللَومَ إِغراءُ وَداوِني بِالَّتي كانَت هِيَ الداءُ
صَفراءُ لا تَنزَلُ الأَحزانُ ساحَتَها لَو مَسَّها حَجَرٌ مَسَّتهُ سَرّاءُ
(بس کن سرزنش را که بیشتر مرا بر می انگیزانی و به جای آن مرا بدانچه که دردم از آن است درمان کن/ شراب درخشانی که غم بر گردش نمی گردد و اگر بر سنگ ریزد، مستش کند)
ابونواس
تا باد چنين بادا!
يافتم! يافتم!
مکافات
ضرورت دانهاي گندم،
تنها، دانهاي،
مرا از آنچه پدرم بهشتش ميخواند،
راند
و در برزخ زندگيام نهاد.
سيب
عطر خوش سيب،
دمي به بهشت موعودم خواند.
هواي باغ و
روياي سيب و
بهشت در يک قدمي!
نميدانم،
گندم دوباره سر برآورد و
دانه داد و
دندانم شکست؛
يا هوس چيدن سيب
مجرمانهي رانده شدن از بهشت مسيحاست!
آی ...
بخوانم
يا راه دوزخم بنما
3 مرداد 85
من و تو
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
رنگ باغ و دم مرغان بدهد آب حیات
آن زمانی که درآییم به بستان من و تو
اختران فلک آیند به نظاره ی ما
مه خود را بنماییم به ایشان من و تو
من و تو، بی من و تو جمع شویم از سر ذوق
خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو
طوطیان فلکی جمله جگرخوار شوند
در مقامی که بخندیم بر آنسان من و تو
این عجبتر که من و تو به یکی کنج اینجا
هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو
«مولانا»
