ایلیا رپین

شش هفت سال پیش دوستی نقاش، لپ تاپش رو برای تنظیم و این حرفها بهم داد. خوب یادمه وقتی روشنش کردم و تصویر «قایق کشان رودخانه ی ولگا»ی ایلیا رپین رو دیدم ماتش شدم. رنج زاید الوصف اونا که چقدر خوب نقش بسته در چهره ی تک تک شان، بارها و بارها ذهنم رو مشغول کرده.

شما را به دیدن این اثر دعوت می کنم.

 قایق کشان رودخانه ولگا

 درباره ایلیا رپین

"قایق کشان"  را با کیفیت بالا دریافت کنید.

  
نویسنده : هادی ياوری ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧


یک دسته گل

پیکاسو را با سبک خاص نقاشی اش (مثل دون کیشوت و ...) می شناختم تا این که این نقش ساده و بسیار زیبا (و نیز طرح کبوتر صلح و ...) را از او دیدم:

  
نویسنده : هادی ياوری ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦


زلف و دل

دلم میان دو زلفت نهان شد ای مه روی

ز بهر آن که ز چشمت همی بپرهیزد

نبینی آن که چو تو زلف را به شانه زنی

سر دو زلف تو در شانه می درآویزد؟!

دل من است که با شانه کارزار کند

در آن میان که از او باد، مشک می بیزد

همی بترسد کاو را برون برد ز میان

چو دید چشمت زو رستخیز برخیزد

از آن قبل همه شب مستمند تو بولیث

به های های همی خون ز دیدگان ریزد

وگر بخسبد یک چشم زخم وقت سحر

نسیم زلف تو آن خفته را برانگیزد

وگر ببیند غمازغمزه تو، دلم

هلاک جان بود ار جان از او بنگریزد

                                           ابولیث طبری

  
نویسنده : هادی ياوری ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ دی ،۱۳۸٦


هنر قصه گویی

روزی سه قصه گو به هم رسیدند و قصه گویی را آغاز کردند. هر یک از ایشان می اندیشید که می تواند بر دیگران سبقت گیرد. قصه گوی اول گفت: « قصه ای را که می گویم به چشم دیده ام: روزی به دشت رفته بودم. دو پرنده را دیدم که با هم می جنگیدند. این پرنده آن پرنده را بلعید و آن پرنده هم به نوبه خود این پرنده را بلعید بدین ترتیب هر دو پرنده بلعیده شدند.»
قصه گوی دوم گفت: «روزی به دشت زفته بودم، مردی را در جاده دیدم که کله ی خود را کنده بود و آن را در دهانش گذاشته بود و داشت می خورد.»
 قصه گوی سوم گفت: «داشتم به شهری می رفتم زنی را دیدم که از شهر بیرون می آید و خانه و مزرعه اش و خلاصه همه چیزش را روی کله اش حمل می کرد . از آن زن پرسیدم به کجا می روی، و او به من گفت: چیزی شنیدهام که قبلا هیچ به گوشم نخورده بود. پرسیدم: چه شنیده ای؟! زن گفت: شنیده ام مردی کله خود را کنده بود و آن را در دهانش گذاشته بود و داشته می خورده، این بود که ترسیدم و از شهر فرار کردم. آن زن به راه خود رفت و من هم به راه خود رفتم.»

«از یک قصه آفریقایی»، نقل از کتاب (دستور زبان داستان، احمد اخوت، ص صفر)

به نظر شما کدام یک سبقت گرفت؟

  
نویسنده : هادی ياوری ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦


نیمای روزگاران

چند وقتی است شب گرفته شده ام. شب گرفتگی هرچند عام است این ایام. آی می چسبد افیون، آی که هوس شنیدن قاصدک شجریان دارم، آی خوش می خواند هست شب را آی ...

هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است.

باد نوباوه ی ابر از بر کوه

سوی من تاخته است.

هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم از این روست نمی بیند اگر

گمشده ای راهش را.

با تنش گرم بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

به دل خسته ی من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب

هست شب آری شب.

  
نویسنده : هادی ياوری ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦


دَع عَنكَ لَومي

دَع  عَنكَ لَومي فَإِنَّ اللَومَ إِغراءُ       وَداوِني بِالَّتي كانَت هِيَ الداءُ

صَفراءُ لا تَنزَلُ الأَحزانُ ساحَتَها       لَو مَسَّها  حَجَرٌ مَسَّتهُ  سَرّاءُ 

 

 

(بس کن سرزنش را که بیشتر مرا بر می انگیزانی و به جای آن مرا بدانچه که دردم از آن است درمان کن/ شراب درخشانی که غم بر گردش نمی گردد و اگر بر سنگ ریزد، مستش کند)

 ابونواس

  
نویسنده : هادی ياوری ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦


تا باد چنين بادا!

معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداملکی که پریشان شد از شومی شیطان شدیاری که دلم خستی در بر رخ ما بستیهم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردیزان طلعت شاهانه زان مشعله خانهزان خشم دروغینش زان شیوه شیرینششب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمداز دولت محزونان وز همت مجنونانعید آمد و عید آمد یاری که رمید آمدای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزلدرویش فریدون شد هم کیسه قارون شدآن باد هوا را بین ز افسون لب شیرینفرعون بدان سختی با آن همه بدبختیآن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتیشمس الحق تبریزی از بس که درآمیزیاز اسلم شیطانی شد نفس تو ربانیآن ماه چو تابان شد کونین گلستان شدبر روح برافزودی تا بود چنین بودیقهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شداز کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستشارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شدخاموش که سرمستم بربست کسی دستمکفرش همه ایمان شد تا باد چنین باداباز آن سلیمان شد تا باد چنین باداغمخواره یاران شد تا باد چنین بادانک سرده مهمان شد تا باد چنین باداهر گوشه چو میدان شد تا باد چنین باداعالم شکرستان شد تا باد چنین باداخورشید درخشان شد تا باد چنین باداآن سلسله جنبان شد تا باد چنین باداعیدانه فراوان شد تا باد چنین باداکان زهره به میزان شد تا باد چنین باداهمکاسه سلطان شد تا باد چنین بادابا نای در افغان شد تا باد چنین بادانک موسی عمران شد تا باد چنین بادانک یوسف کنعان شد تا باد چنین باداتبریز خراسان شد تا باد چنین باداابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادااشخاص همه جان شد تا باد چنین بادافر تو فروزان شد تا باد چنین باداابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادااین گاو چو قربان شد تا باد چنین بادااین بود همه آن شد تا باد چنین بادااندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

  
نویسنده : هادی ياوری ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥


يافتم! يافتم!

من آنچه را سالها مي جستم يافتم!

  
نویسنده : هادی ياوری ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥


مکافات

 

ضرورت دانه­اي گندم،

تنها، دانه­اي،

مرا از آنچه پدرم بهشتش مي­خواند،

راند

و در برزخ زندگي­ام نهاد.

 

سيب

عطر خوش سيب،

دمي به بهشت موعودم خواند.

هواي باغ و

روياي سيب و

بهشت در يک قدمي!

 

نمي­دانم،

گندم دوباره سر برآورد و

دانه داد و

دندانم شکست؛

يا هوس چيدن سيب

مجرمانه­ي رانده شدن از بهشت مسيحاست!

 

آی ...

بخوانم

يا راه دوزخم بنما

 

3 مرداد 85

 

 

  
نویسنده : هادی ياوری ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥


من و تو

خنک  آن دم که نشینیم در ایوان  من  و  تو   
                    
به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو
رنگ  باغ  و  دم مرغان  بدهد  آب حیات
                      
آن  زمانی  که   درآییم  به   بستان  من   و    تو
اختران   فلک    آیند    به    نظاره ی   ما 
                       
مه   خود  را  بنماییم   به   ایشان    من   و   تو
من و تو، بی من و تو جمع شویم از سر ذوق
                      
خوش  و   فارغ  ز خرافات پریشان  من  و   تو
طوطیان   فلکی   جمله    جگرخوار  شوند
                       
در  مقامی   که    بخندیم  بر  آنسان  من  و   تو
این عجب‌تر که من و تو به یکی کنج اینجا
                       
هم  در  این دم  به  عراقیم و خراسان  من  و  تو

                                                                    

                                                                        «مولانا»

  
نویسنده : هادی ياوری ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥